حافی

هر کسی کو دور ماند ....

سید عارف حسین دیدگاه

هرکسی کودور ماند ... / سید اسحاق شجاعی

درسفرگر روم بینی یا ختن

ازدل توکی رود حب الوطن

   خطر نزدیگ شدن حمله مغول به سرزمین های خراسان ازیک طرف ورفشارهای عالمان تنگ نظروحسودوقشری ازجانب دیگر باعث شد که سلطان العلما (پدرمولاناجلال الدین محمد بلخی ) باخانواده وکسان خود بارسفربربندد ومزه تلخ مهاجرت وآوارگی را به جان بخردوبلخ را ترک کند. درآن زمان مولاناجلال الدین محمد بلخی پنج یاشش سال بیشتر نداشته است. این کاروان مهاجر پس از طی مسافت های دورودرازوگذشتن ازمناطق ایران وعراق و عربستان وشام وآسیای صغیر سرانجام درشهرقونیه ، مرکزحکومت سلجوقیان( آسیای صغیر)آرام گرفت. سلاطین آسیای صغیربرای دانش ودانشمندان ارج وبهای ویژه می گذاشتند و به عدالت ودانش پروری شهره بودند.

   داغ آوارگی ودوری ازوطن تاآخرعمربامولانا باقی ماند؛ اودرهرفرصتی اززادگاه خودبلخ وخراسان یادمی کرد، اهالی خراسان را همشهری می خواندوافسوس جدایی ازوطن را باآه سرد یابیتی شعربیان می کرد:

     درسفرگر روم بینی یاختن

    ازدل توکی رود حب الوطن1

   شاهکارمولانا بدون شک مثنوی است که خود ازآثار بی بدیل عرفان واندیشه درجهان است. صاحب نظران براین باورند که لبّ وجان مثنوی درهجده بیت آغازین آن است. چهار بیت اول ازاین ابیات هجده گانه که آغازمثنوی نیز می باشد این است:

    بشنواز نی چون حکایت می کند

    ازجدایی هاشکایت  می کند

    کزنیستان تا مرا ببریده اند

   ازنفیرم مرد وزن نالیده اند

   سینه خواهم شرحه شرحه ازفراق

   تابگویم شرح درد اشتیاق

   هرکسی کودور ماند ازاصل خویش

   باز جوید روزگار وصل خویش  2

همه ی سوزوگدازمولانا درد جدایی ودورافتادن ازاصل خویش است. این اصل واین ریشه کدام است که زخم ناسوری درقلب مولانا ایجاد کرده واوهمیشه درپی پیوستن به آن است؟ این اصل روح وجان هستی ومعشوق ازلی است ؟ یا شمس است که با رها کرد ن مولانا اورا درآتش هجران سوزاندوتاآخرعمرازدوری اونالید ؟ ویابلخ وزادگاه وخویش وتبار مولانا است که اورا چنین نالان کرده است ؟     مولانا عاشق است؛ عاشقی دلسوخته ی حق ومبدأ هستی واصل وریشه آفرینش یعنی خداوندعالم . اووقتی از نی دور افتاده و ازنیستان سخن می گوید، منظور، خودش وهمه ی انسان هایی است که ازاصل وریشه خود جدا افتاده ودرزمین سردوخشک وجهنمی تبعید شده اند. مولانا این جهان را زندان می داند ؛ زندانی که ما درآن دربند شده ایم . زندانی که باید درآن امتحان پس بدهیم وازمیان دریای کینه ، حسد ،دروغ ، جنگ ، ستم ، نابرابری و... سربلند وکامیاب بیرون بیاییم . صلاحیت آن را به دست آوریم که به اصل وریشه خودیعنی حقیقت هستی بپیوندیم. وگرنه تا ابد این هجران به وصل نخواهد رسید.

   ازنظرمولانا ماباید دائما برای رخنه کردن دردیوار زندان بکوشیم تاخودراازاین دخمه آزاد کنیم وبه دنیای وسیع بی نهایت دیگری پرواز نماییم:

 این جهان زندان ومازندانیان
  حفره کن زندان وخودرا وارهان
   مکرآن باشد که زندان حفره کرد
   آن که حفره بست آن مکری است سرد
   مکرها درکسب دنیابارد است
   مکرها درترک دنیا وارد است
   بد محالی جست کو دنیا بجست
  نیک حالی جست کوعقبی بجست
   چیست دنیا ازخدا غافل بودن
   نی قماش ونقره ومیزان وزن 3
   برای مولانا این جهان باهمه ی پهناوری که دارد ، ذره ای بیش نیست ودل اورا دائما درخود می فشارد.کره خاکی برای او کوچک وناچیز است:

  این زمین وآسمان بس فراخ

   کردازتنگی دلم را شاخ شاخ  4

  این جهان چاهی است بس تاریک وتنگ

   هست بیرون عالم بی بوورنگ  5

   این بحث سردرازی داردودرواقع پیام اصلی مولانا درمثنوی همین موضوع می باشد. فعلابه همین اشاره بسنده می کنیم . تاوقت دیگر.

   مولانا وقتی به سرودن مثنوی آغازکردکه ازمحبوب ومعشوق خودش شمس تبریزی جدا شده بود. این جدایی مولانا را شدیدا متأثرودردمندونالان کرد. مولانا درد جدای ازشمس رادرقالب غزل های آتشین تبارز داد. کمی بعد تر به سرودن مثنوی پرداخت وبه نوعی دیگری سوزجدایی ازمحبوب خودرا نشان داد. ناله نی مولانا می تواند ازدرد جدایی شمس باشد. شمسی که کاخ غرورومنیّت مولانا را ازبن ویران کردوگنجی به اوداد پایان ناپذیر:

  من چه غم دارم که ویرانی بود

   زیرویران گنج سلطانی بود

   دربن چاهی همی بودم نگون

   درهمه دنیا نمی گنجم کنون   6

 ویا:

   مرده بدم ،زنده شدم ،گریه بدم ،خنده شدم

   دولت عشق آمدومن ، دولت پاینده شدم    7

زمانی که شمس به سفربی بازگشت رفت ومولانا را تنها گذاشت ، مولانا باسوزودرد بیشتری به سرودن دردهای فراق شمس روی آورد. جای پای شمس هم درمثنوی وهم درغزلیات به روشنی پیداست :

     دریغا کزمیان ای یاررفتی

   به دردوحسرت بسیاررفتی

   کجارفتی که پیدا نیست گردت

   زهی پرخون رهی کین باررفتی  8

   اما جداشدن مولانا ازوطن وزادگاه خودش بلخ نیز می تواندهمان نیستانی باشد که مولانا ازآن جدا افتادوتاآخرعمر غم جدایی وبریده شدن ازآن را سرود ونالید

   گرچه درآن زمان وطن مثل امروز کوچک وتنگ نبود ؛ هرکسی می توانست جایی مناسبی برای زندگی خود دریک گوشه ازسرزمین پهناور اسلامی انتخاب کند. دیگرنه مجوزی لازم بود ونه پاسپورت واقامه وویزا وهزارویک کش وفش نفس گیر دیگرکه بعد ها غربی ها درست کردند وماهم کورکورانه پذیرفتیم وچه بسا کاسه ی ازآش داغ تر شدیم . اما زادگاه ، دردل آدم آتش مهری روشن می کند که هیچ وقت سردوفراموش نمی شود. هرچند وطن اصلی مولانا جای دیگری بود ودراین جهان تنگ نمی گنجید :

    این وطن مصروعراق وشام نیست

   این وطن جاییست که اورا نام نیست

   بااین که مولانا شیفته عالم بی بوورنگ بود، درعین حال علاقه خودرا به بلخ بامی وبلخ حسنا ، شهری که مرکز تمدن وشهرنشینی وپایتخت آریانا وقوم آریایی بودحفظ کرده بود. شهری که مولانا درآن به دنیا آمد وسال های کودکی ونوجوانی خودرا درآن سپری کرد.این علاقه وعشق به وطن وزادگاه هم ازاشعاراو پیداست وهم ازروابط نزدیکش با مردمان بلخ وخراسان مقیم قونیه. گرچه منظور مولانا ازنیستان وطن این جهانی نیست اماگوشه ی چشمی  به بلخ ، سرزمین آبایی خود نیز دارد.

   درپایان باید گفت : ای کاش بلخ وبلخیان کمی باآن مرد بزرگ مهربان تر می بودند. ای کاش نمی گذاشتند اوبلخ راترک کند . درآن صورت ما اکنون مولانا ی بزرگ را درمیان خودمان می داشتیم. اما بلخ همان بلخ است ومی تواند آبستن مولانا های دیگری باشد ، بیایید بامهربانی ومحبت وقدردانی آن ها را درمیان خودمان حفظ کنیم ، مبادا درمیان آنان کسانی مثل مولانا باشند وازدست ما بروندوافسوس شان بماند.

منبع : خبرگزاری صدای افغان(آوا) کابل


کلمات کلیدی: ادبی، فرهنگی

?بازدید امروز: (41) ، بازدید دیروز: (66) ، کل بازدیدها: (263483)

ساخته شده توسط Rodrigo ترجمه شده به پارسی بلاگ توسط تیم پارسی بلاگ.

سرویس وبلاگ نویسی پارسی بلاگ